شکسته دلان
امروز
خيلی وقته که دلم گريون و غمگينه
خيلی وقته که صدات برام اندوهگينه
مدتهاست که دلت برام تنگ نيست
زمان زيادی که دستهات دلتنگ دستام نيست
نميدونم از کی چشماتم ديگه مال من نيست
شايدم جدای از جسمت
دلتم از آن من نيست
نميدونم هر که هستی برايم تو دنيا هستی
تو برايم سوای هر کسی
آخر تو عشقم هستی
اگر طبق خواست سرنوشت بگذريم ز هم
ياد توست هميشه مرهم
برای اين دل خستم
<< اگه به زور روزگار از زندگيت برم کنار
ميرم که ثابت بکنم عاشقتم ديوونه وار>>

از احساسم جدا گشتي به روي عشق خنديدي
گمان كردم كه اين آخر كمي از عشق ترسيدي
گمان كردم كه شرمت شد بگويي عاشقت هستم
گمان كردم نفهميدي كه من هم عاشقت بودم
هميشه با دلم گفتم كه رفته باز مي آيد
دلم خنديد و من افسوس معنايش نفهميدم
ولي امروز مي دانم كه هرگز تو نمي آيي
گمان نه من يقين دارم وجودم را نمي خواهي
دلت يار دل ديگر دلم با تو غريبانه
نگاهم را نمي بيني نگاهي بس صميمانه

چرا به من می گویند ،دوستش نداشته باشم
مگر دوست داشتن جرم است ؟
من نمی فهمم که چرا دوست داشتنش مرا به گناه خواهد
کشاند من گناه نمیکنم من گناه را دوست ندارم
ولی او را چرا...
من او را فرا موش نمیکنم ولی گناهش راچرا ...
من دوستش دارم و اور ا فراموش نمیکنم
ولی گاهی گریز باید کرد و گاهی نمی شود گریخت
وآن لحظه که نمیتوانی از آن بگریزی
همان لحظه ای است که من از آن می ترسم ولی آن را تجربه کردم تجربه ای که خدایم ببخشاید و عشق واسطه شود تا بخشیده شوم
*** آمین***
یه نصیحت به تمام پسرای گلی که می خوان عاشق
بشن آخرو عاقبتشون اینه؟!؟!؟!؟!؟!؟!؟
دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست
پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من
چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روزی پسره
چشماشو به دختره داد وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش
كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو»
پسره با ناراحتي گفت :
توي جهنم مي بينمت ! تو به جرم اينکه قلبمو دزديدي منم به خاطر
اينکه خدا رو ول کردم تو رو پرستيدم
دیدمش از دور که می رفت
اشک سردی تو چشاش بود
اون نمی خواست بره اما...
زنجیره اجبار به اش بود
می شنیدم هق هقش رو
که می گفت تا فردا بدرود
لحظه های تلخ بود اما
دل من منتظرش بود
به سلامت ای همه کس
می دونم که بر می گردی
میدونم دلت همین جاست
از دلم سفر نکردی
خیلی زود رفت لب جاده
اما من اونو می دیدم
خداحافظ گفتنش رو
خیلی روشن می شنیدم
چند قدم مونده به بودن
ذره ای نزدیک تر از من
سره وعوه مون نشستن
تشنه ی به تو رسیدن
بغض سردم نعره می زد
خداحافظ عشق رویااااااااا
می مونم تا بربگردی
روی نیمکت لب دریاااااااا
در کنار عشق ما همیشه اما بود
این جاری ریشه از ساقه پیدا بود
آن شب که گفتی باورم کن با تو می مانم
دلواپسی های من از صبح فردا بود
آن شب گفتی که با تو هستم تا که دنیا بود
باور نکردم گر چنین جمله زیبا بود
در عمق دریا هرگز یک قطره پیدا نیست
پایان عشق ما پایان دنیا نیست
اگر شبی فانوس ِ نفسهای من خاموش شد، اگر به حجله آشنایی، در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی و عِده ای به تو گفتند، کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد! تو حرفشان را باور نکن! تمام این سالها کنار ِ من بودی کنار دلتنگی ِ دفاترم! در گلدان چینی ِ اتاقم! در دلم ... تو با من نبودی و من با تو بودم! مگر نه که با هم بودن، همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟ من هم هر شب، شعرهای نو سروده باران و بوسه را برای تو خواندم! هر شب، شب بخیری به تو گفتم و جواب ِ تو را، از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم! دستهامان چند فانوس ِ ستاره باشد، پس دلواپس ِانزوای این روزهای من نشو، اگر به حجله ای خیس در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی ...
يك نفر حسرت لبخند تو رو دارد***صبر كن گريه به زنجير شود بعد برو
به كجا ميروي صبر كن عشق زمين گير شود بعد برو**يا دل از ديدنتون سير شود بعد برو
دلبر زيباي من* تو اگه گريه كني بغض من هم ميشكند**خنده كن عشق زمين گير شود بعد برو
دلم گرفته اسمون نمی تونم گریه کنم
شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم
انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده
آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده
گویی
خورشید گرمای خود را از دست داده است
و گل های سرخ عطری ندارند
و ستارگان دیگر نمی خوانند
آن گاه که چشم می گشایم و می بینم
با تو نیستم
در التهاب شنیدن ترانهء گام های تو هستم
که به سوی من می آیی
و عاشقم بر انتظارات آن لحظه که تو را در کنار خود حس کنم
دوستت دارم......
هيچـــي نگـــو حـــرفي نزن حـــرف نگفته نـــداري
از دست تـــــو خســـته شــــدم بس که بهونه مياري
تموم شد اون روزايي که دلم ميگفت دوست داره
طعنه هات و مي بخشيد و مي گفت که عيبي نداره
منم ميشم مثل خودت منم ميشم مثل خودت
منـــم ميشم مثل خـــودت يه نارفيــق و بي وفا
بــراي مـــن رفتن تـــــو مــــرگ دل و تـــرانه نيست
نـگــــام پر از بــــهانه و حســـرت عـــاشقـــانه نيست
منم ميشم مثل خودت منم ميشم مثل خودت
منـــم ميشم مثل خـــودت يه نارفيــق و بي وفا
با هر نگات خواستي بمن بگي کـه همـرام نمياي
خواستــــي بفهمم کــه ديگــه منو عزيزم نمي خواي
تا فهميدي دوســـت دارم گفتي يـــــار تـــازه داري
گفتي بــراش از آسمــــون مـــاه و ستـــــاره ميـــــاري
منم ميشم مثل خودت منم ميشم مثل خودت
منم ميشم مثل خودت منم ميشم مثل خودت
ذهنم ،در جاده غربت قدم ميزد
وتنها چيزی كه می بيند چمدانی است كه درونش غوغاست
شايد اون نيز گم شده ای دارد
و شايد هم اماده سفر است
واژه های می بينم
كه می خواهند از ذهنم به صفحه سفيد وبلاگم سفر كنند
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by jafar3d.blogfa.com
Design This Web By Noleek @ Ver:2.00 POWERED BY BLOGFA.COM


